ایهام


بزن باران ببار از چشم من بزن باران

بزن باران بزن بزن باران

که چتر بسته یعنی دل سپردن


بزن باران که من هم ابری ام

بزن باران پر از بی صبری ام


بزن باران نوازش از تو باشد گریه از من


بهانه ای بده به ابر کوچک نگاه من

در اوج گریه ها فقط تو میشوی پناه من


به داد من برس هوا هوای خاطرات اوست

 


منبع این نوشته : منبع
باران

با حرمت و احترام

من آدمی هستم که خیلی دوست دارم به بقیه کمک کنم 

ولی تو این مورد خاص ترجیح میدم وارد نشم چون به نظرم هرکاری که ازدستم بر میومده رو انجام دادم و گفتنی ها رو گفتم و از هیچ کمکی دریغ نکردم، به نظرم اگه بیشتر بشه از چهار چوب خارج میشه 

متاسفم که نمیتونم کاری بکنم خیلی خیلی متاسفم

با حرمت و احترام


منبع این نوشته : منبع
خیلی

پراکنده نویسی

چند وقتیه که بلند و طولانی نوشتن رو به جمله های کوتاه ترجیح میدم

و گفتنی است لذتی که در کیبورد نوشتن است در موبایل نیست!

میخوام از حال و احوال خودم بگم و احساساتی که این چند روز تجربشون کردم:

 1. شدم یه دختر نوزده ساله حقوق خوان با افکار و احساسات متناقض و حسی که توی این رشته فراگیره و مسئله واگیر دار خلط شدن فقه و حقوق و این که آیا این کار درسته. من به عنوان یه آدم مذهبی فقه رو کامل قبول دارم اما به نظرم اجرای دستوراتش بدون حضور امام معصوم کاملا کار اشتباهیه و اتفاقی که الان توی جامعه افتاده رو در پیش داره

2. از بعد کنکور دچار یه مرضی شدم که الان چیکار کنم. من تا قبل از این هدفم بود که برم فلان رشته در فلان دانشگاه و الحمدلله که رفتم واقعا واقعا بابتش خدا رو شکر میکنم. حالا از این به بعد رو چیکار کنم؟ باید منتظر یه اتفاق خاص تو زندگیم بمونم؟ باید 4 سال دیگه رو هم درس بخونم که لیسانسمو بگیرم و بعدش ارشد شرکت کنم؟ باید صبر کنم تا ازدواج کنم؟ یا چیکار کنم؟ واقعا چیکار کنم؟ شاید خیلیا رفتن دانشگاه که با بکس یونی بریزن تو کافه لش کنن ولی من که اهلش نیستم. من حتی پسرم نیستم که بتونم با دوستام برم شمال سیگار بکشم. حالا که نمیتونم این کارا رو بکنم چیکار کنم؟ 

3. امروز که با ثمین بودم حالم خیلی خیلی بهتر بود و کاش که ثمین هنوزم باهام بود. کاشکی بازم با همون قیافه خوابالوی صبحاش میومد میگف سلام. کاش بازم کلاس خسته کننده دوشنبه های حداد رو داشتیم و ثمین کنار من با اون حالت بامزش می خوابید. کاش بازم وقت ناهار که میشد با هم غذا میخوردیم. کاش بازم کنارم اون کاپشن کلاه دار بارونیش رو می پوشید و کلاهش رو میذاش سرش و دست کش های رو می پوشید و با همون حالت بامزه اش از زیر اون ناودونش به آدم نگاه می کرد. کاشکی با همون لحن پوکرش بهم میگف خب که چی؟ یا میگف این تو امتحان نمیاد. بهم میگف بریم نماز! حتی با ذوق تموم می رفتیم نمازخونه که بخوابیم. اصلا احساس ضعف نمی کنم که بگم الان که دارم اینارو می نویسم دارم گریه می کنم اصلا اصلا. من کنار ثمین بیشتر از همیشه خودمم.

4. فهمیدم که چقدر دنیا پیچیده اس. مثلا هیچ وقت فکر نمی کردم که استادمون رو با یه دختر دقیقا رو میزی تو کافه ببینم که کنارش امیرحسین قیاسی نشسته. یا این که به این زودی تو جلسه ای شرکت کنم که در مورد مسائل جنسی و تراپیست حرف زده بشه. مثلا فکر نمی کردم وقتی عکس تولد 20 سالگی یکی از فالویینگامو ببینم تو دلم بگم ععع 20 سالش شد و وقتی به خودم بیام ببینم که بابا من خودم کمتر از یه سال دیگه میشه 20 سالم و چه قدر این مورد می تونه ترسناک بشه

5. مورد بعدی که امروز بهش فکر کردم کاملا مربوط بود به آیندم و فهمیدم که ازدواج واقعا اصول داره ینی از اولین دیدار تا خود خود ازدواج :) 

6. امروز بازم با وویسای ابوطالب خیلییی خندیدم خدا نگهش داره که ما رو میخندونه

7. خوشحالم که میخوام با ثمین برم سینما 

8. اتفاقی که برای مریم افتاده خیلی خیلی برام جالب بود واقعا جالب بود و این که خوشحالم که تونستم توی کارش راهنماییش کنم هرچند که تجربه چندانی نداشتم

9. میدونم که تراوشات ذهنم خیلی پراکنده بود ولی IDFC


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,بازم ,کنم؟ ,ثمین ,واقعا ,چیکار ,چیکار کنم؟ ,خیلی خیلی ,کنم؟ باید

شرح حال امروز من

سلام سلام
من اومدم که یه روز دیگه ام رو هم باهاتون تقسیم کنم
از کجا بگممم؟ آهان
خب من امروز خیلی خیلی دیر رسیدم سر کلاس خیلی دیر
اصول فقه داشتیم و من حدود 20 دقیقه دیرتر از استاد رسیدم و حالا خود استاد 20 دقیقه دیر اومده بود!
کلاس اصول فقه که تموم شد از کلاس اومدیم بیرون با عارفه و فرگل وایساده بودیم که یه تعدادی از بچه های اون یکی کلاسمون اومدن و خیلی خیلی دوستانه باهامون گپ زدن. بچه هایی از تیپ خودم. یکیشون خیلی آروم و خانوم بود یکیشون خیلی شیطون و باحال خلاصه خیلی باهامون گرم گرفتن و ازشون خوشم اومد انقد صمیمی بودن که اصلا احساس نکردم ترم اولیم
بعدش رفتیم بوفه و سوسیس تخم مرغ خوردیم و چایی خداییش خیلی چسبید تو هوای نسبتا سرد :)
بعد ساعت 11 :/ رفتیم ناهار و نماز و خواب از یوژوال
بعد کلاس مدنی داشتیم. استاد مدنیمون خ باحاله نیم ساعت دیر میاد نیم ساعت زود میره ما خیلی حال می کنیم. ولی تو کل استادامون من کمتر از همه ازش خوشم میاد و بیشتر از همه که ملومه از کی خوشم میاد گفتن نداره
بعد مدنی بلیت تنگه ابوقریب داشتیم که تو دانشگاهمون اکران می شد. اولش فکر کردیم فقط ماییم و آقای مجیدی ولی خیلیااااا بودن.
در وصف خوب بودن فیلم همین بس که جواد عزتی توش بود و این که به نظرم تو سه تا فیلم اخیر جشنواره فجر که بهترین شدند [به نظر من البته] فقط همین فیلم شایستش بود. و اون صحنه ای که امیر جدیدی رو موج گرفت و جواد عزتی شهید شد واقعا متاثر کننده بود و اینکه صدای فین فین همه میومد همه گریشون گرفته بود!
بعد از اون جایی که من لباسم کم بود و آستین کوتاه پوشیده بودم مطمئن بودم که برف و بوران میشه و اومدیم بیرون سالن دیدم که بلهههه بارون میاد و چه هوایی. تو همون حال و هوا و وضعیت من و عارفه رفتیم سبوس و ساعت 7 شام خوردیم! البته کسی که 11 ناهار بخوره طبیعیه که 7 شام بخوره :/
من از اون جایی که هر جا رفتم یکی رو دیدم (از نوید محمدزاده بگیر تاااا خانوم حداد:/) امروز هم دو نفر رو دیدم
اولیش استادمون بود با یه دختره که البته که به من ربطی نداره ولی خداییش اصلا فکرشو نمی کردیم
دومیش رو حدس بزنیددددددددد
خانوم ها آقایان 
آقای امیرحسین قیاسی
بلهههههههههه 
و به طرز خیلی فجیع و ضایعی جوری که دوستش فهمید ازش عکس گرفتیم
و من شاید باورتون نشه ولی خوشحال شدم شاید مسخره به نظر بیاد ولی همون جور که شما عاشق امیر جدیدی و ساعد سهیلی میشید روشون کراش دارید منم از این مدل آدما خوشم میاد مثل شهاب حسینی، جواد عزتی، امیرحسین قیاسی و حتی ابوطالب
و چیزی که بهش معتقدم اینه که قیافه آدما تحت تاثیر باطنشونه و اگه یه آدم شخصیت درست حسابی داشته باشه و تو اون رو دوست داشته باشی چهرشون هم به نظرت زیبا میاد. کاملا بدون کلیشه جدی جدی (تو پرانتز بگم برای ابوطالب تو تلگرام دلگرمی و تشکر فرستادم و خوندش و تو وویسش از همه اونایی که تشکر میکنن تشکر کرده بود و واقعا حالم خوب شد که تونستم یکی رو خوشحال کنم دور از شخصیتی که داره و کسی که هست صرفا به عنوان یک انسان)
خلاصهههه
دیگه کلی ذوق کردم 
امروز دو نفر رو دیدم که واقعا خوشحال شدم از ته دلم یکیش امیرحسین بود یکیشم اسماء :))))
خیلی خیلی دوس داشتم بیشتر باهاش ح بزنم و بریم تو آلاچیق و آهنگ گوش بدیم و در مورد فانتزیامون فکر کنیم اما حیف که وقت نبود  حیففف گرچه همون دو دقیقه هم حالم خوب شد و از چشام تو عکسا معلومه :)))
دیگه این که با عارفه کلی خندیدیم کلی کلی. مثلا سر این که اگه یه بار دیگه آقای مجیدی از اون سوالاش بپرسه عارفه مثل امیر جدیدی موج میگیرتش و میگه ولم کنیددددد خودکار منو بدیدددد من باید بکشمش :))))))
و در آخر جای خالی دو نفر رو توی امروزم به شدت احساس کردم
یکی ثمین و اون یکی هم یاسمن و به طرز فجیعیییی دلم براشون تنگ شده و لعنت به این دلتنگی و این فاصله ها لعنتتتتت 
به عنوان آخرین جمله خدا جونم ممنونم بابت امروز خیلی خیلی ممنونتم
الحمدلله 3>

منبع این نوشته : منبع
خیلی ,میاد ,خوشم ,ساعت ,عارفه ,کلاس ,خیلی خیلی ,خوشم میاد ,امیر جدیدی ,آقای مجیدی ,جواد عزتی

شرحی از احوالات امروز من

طی یک فرایند خیلی عجیبی تصمیم گرفتم که امروزم رو کامل شرح بدم و با شما تقسیمش کنم

امروز صبح که از خواب بیدار شدم بارون می بارید و اینکه اگه منو بشناسید باید بدونید چه حسی داشتم [ذوق مرگینگ]

علاوه بر کلاس جزا دومین عنصری که منو از رو تختم بلند کرد همین هوای مورد علاقم بود

با مترو رفتم دانشگاه و از اون جایی که دیر بیدار شدم و بارون میومد و ترافیک بود خیلی دیر رسیدم

کلاس زبان داشتیم و من خواستم برم پیش بچه ها بشینم که دیدم آقای محترم حشمت جهان نشستن بغلشون

خلاصه از اینا که بگذریم باید بگم ساعت 11 دقت کردین (با لحن صدری) ساعت 11 رفتیم ناهار خوردیم 

بعدش رفتیم دانشکده برق عبادت این دفه واقعا عبادت از اون جایی که یه قولی دادیم با ثمین واقعا رفتیم عبادت :)

من بعد عبادت به مدت 45 دقیقه کامل با لنز خوابیدم. وقتی از خواب بیدار شدم لنزام تو چشام اتصالی کردن!

ساعت 1 کلاس جزا داشتیم با استادی دوست داشتنی به نام استاد صبوری پور (غش و ضعف حضار)

طبق روال کلاس شروع کرد به درس پرسیدن. باید اینو اینجا بگم; هفته پیش صبوری پور اسممو خوند گفت "خانوم شما درس خوندین؟" گفتم "بله استاد" گفت "از قیافتونم معلومه :| " بعد گفت "خب از یکی می پرسم که نخونده " و ازم درس نپرسید!

حالا این هفته اولین نفر اسم منو خوند گفت "خانوم درس خوندین؟" گفتم "بله" گفت "جلسه پیش ازتون نپرسیدم؟" گفتم "نه فقط پرسیدید درس خوندی یا نه همین" بعد سرشو تکون داد و بازم درس نپرسید!!!! شما بگید این کارش چه معنی میده؟ سیما میگه چه نخ کلفتی داده بهت 

حااالااا

از اون جایی که همه یک شنبه ها هممون سردرد می گیریم ما این روز رو روز سردرد نام گذاری کردیم و هر هفته با عارفه ژلوفن میخوریم

در آخرین کلاس استادی داریم که کارش نقد کردنه. این استاد به معنای واقعی باسواد و روشن فکر هست و از این نظر خوشم میاد ازش.

امروز یه مثال جالبی زد سر کلاسمون. گفت من سال 84 پیر شدم عکسای منو اگه ببینید متوجه میشید که چقدر شکسته شدم

گفت من اون سال درس و دانشگاهم رو توی خارج ول کردم و اومدم ایران که مردم رو توجیه کنم به احمدی نژاد رای ندن چون ما میدونستیم که اگه رای بیاره کار این مردم تمومه و خلاصههه گفت که خیلیییییییی پشیمونه که کارش و زندگیش رو اون ور ول کرد تا ما رو نجات بده اما اکثرهم لا یعقلون

بعد از این کلاس به عارفه گفتم بریم یه شکلاتی یه چایی از بوفه بگیریم شاید سرمون خوب شه بعد عارفه اون موقع گفت اصن اینکه ما انقد سرمون درد میکنه واسه اینه که از 11 تا حالا هیچی نخوردیم :)))) بعد گفتم راس میگییییی

و اون جا یه کیک و چایی خوردیم و کلی خندیدیم بعدم رفتیم خونه 

در آخر اگه سرم درد نمی گرفت روز خیلی بهتری می شد ولی بازم الهی شکر 3>




منبع این نوشته : منبع
کلاس ,گفتم ,عبادت ,رفتیم ,بیدار ,کارش ,خوندین؟ گفتم ,خواب بیدار